بدهکار هیچ کس نیستم
جز همین ماه
که از پشت میله ها می گذرد
که می توانست
از اینجا نگذرد و
جایی دیگر
مثلآ در وسط دریایی خیال انگیز
بچسبد به شیشه کابین یک تاجر پول دار
بدهکار هیچ کس نیستم
جز همین ماه
که تو را به یادم می آورد.
آن کلاغی که پرید
ازفراز سر ما
و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی ، پهنای افق را پیمود
خبر مارا با خود خواهد برد به شهر
همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند ،اما من و تو
به چراغ و آب و آیینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سست دونام
و همآغوشی در اوراق کهنه ی یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت من است
با شقایق های سوخته ی بوسه ی تو
و صمیمیت تن هامان ، در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن اززندگی نقره ای آوازیست
که سحر گاهان فواره ی کوچک می خواند
ما در آن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد؟
همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ، ره یافته ایم
ما حقیقت را د ر باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه ی نا محدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیای بیهوده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولّد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شب ها ساخته اند
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را
پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
و کبوتر های معصوم
از بلند های برج سپید خود
به زمین می نگرند
چگونه از يادم مي روي
وقتي تنهايي
ماهي است
كه بر ايوان خانه نقش مي بندد
وقتي
به اين همه عمر ريخته در جوي كنار خيابان
فكر مي كنم
اندوه من
شبيه باراني بلند
در دهان ابرها گير كرده است
توفاني كه هنوز
خشمش را
به بازي نگرفته است
اندوه من
غروب سربازاني است
كه روي سنگ ها
مي نشينندو
به پرچم هايي كه در باد تاب مي خورند
دشنام مي دهند
***
تو يك زخم كهنه اي
يك مار گرسنه
كه همه شادي هايم را
بلعيدي
دستچين ميوه هاي ازل تا ابد
اسكله اي طلا
دستنبويه ي ايزدان است
آفتاب
- چنين مي گفتند -
اما
آن چه كه من مي بينم
نارنجي چليده است
كه از كف كودكي خواب آلود
به دره ي آسمان افتاده است،
لكّ درشت خون است
كه كاهل و خونابه وار
بر جليقه ي آسمان
نشت مي كند.
بازار نقره فروشي است ماه
- چنين مي گفتند -
تشت مُرصّع ايزدان است
كه روز ششم
فراموش اش كردند.
اما
آن چه كه من مي بينم
سمساري ورشكسته اي مجنون است
سكّه نقره اي از رواج افتاده
ظرف ملاميني نشسته
در پاشويه ي آسمان
صابون كف آلودي بي مصرف...
آخر
به چه كار من مي آيند
آفتاب و ماه
وقتي تو نباشي
كومه هاي پوك گل آلود برف اند
و دو سوختگي بر كاغذ
به آتش سيگار.
دو زخم كهنه بر دو گونه ي آسمان است
آفتاب و ماه
وقتي تو نباشي.
هر شب خواب می بینم
سقوط می کنم از یک آسمانخراش
و تو از لبه ی آن
خم می شوی و دستم را می گیری
سقوط می کنم هرشب
از بام شب
و اگر تو نباشی
که دستم را بگیری
بدون شک
صبحگاه
جنازه ام را در اعماق دره ها پیدا می کنند.
حال من بد نیست غم کم می خورم
کم که نه! هر روز کم کم می خورم
آب می خواهم، سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد می شوم
خوب اگر اینست من بد می شوم
بس کن ای دل، نابسامانی بس است
کافرم دیگر، مسلمانی بس است
در میان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاین با بی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خنجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست
چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم
طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمی گویم که خاموشم مکن
من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش
من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم،دگر گفتن بس است
گفتن اما، هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین! شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بیداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد
خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شوم تان
خسته از همدردی مسموم تان
اینهمه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی،کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دورو پایم لنگ بود
قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت
هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفأل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
تا کی میخوای ردم کنی ...پیش همه بدم کنی
میخوای که از عشق خودت...رسوایی عایدم کنی
حالم خرابو داغونه ...بی مهریات فراوونه
اگه منو نخوای دیگه ... نفس برام نمیمونه
گریه هامو نمیبینی...غصه هامو نمیدونی
فریاد قلب زخمیمو ...از تو چشام نمیخونی
فرقی برات نمیکنه ... که من بمونم یا برم
حتی دلت نمیسوزه ...که پیشه چشمات بمیرم
اینقده دل شکسته ام ....از این زمونه خسته ام
تو از پیشم رفتی و من ....هنوز به پات نشسته ام
انگار
همين ديروز بود كه
تمام جاده ها
در خطوط رفتنت ترك برداشت...!!!
و من
به ياد خاطراتمان
بادبادك
تنهاييم را باد كردم و...
به آرزوهايم
خنديدم....!!!
به تو فكر كردم و
تمام آرزوهايم
سمت نبودنت چرخيد...!!!
ومن
بادبادكم را
در آسمان ابري نبودنت
به باد دادم...!!!!
و من
كور نشسته ام و باران
مي خورد به چشم هايم
سيل مي آيد
تا تنهاييم را خراب نكند باد
تنها صداي پچ پچ نيست
مردم
قاه قاه
نبودنت را در گوشم
قهقهه
ميزنند......
یک روز
سطری از این شعر
مثل سوت قطاری از کنار گوشَت عبور می کند
واژه ها برایت دست تکان می دهند
خاطره ها
مثل آشنایان دورت به تو نزدیک می شوند
و فکر می کنی
چرا نبض این شعر برای تو اینقدر تند می زند
( نگاه
می کنی به من
و چشم هایت چقدر خسته اند !
انگار از تماشای منظره ای دور برگشته اند )
نگاه
می کنی به من
برفی که بر موهایم باریده راه تمام آشنایی ها را بسته است
انگشتانم استخوانی تر از آن شده اند
که نوازشی را یادت بیاورند
و تمام این سال ها
آنقدر میان خطوط موازی دفترم
دست به عصا راه رفته ام
که بردن نامت کمر واژه هایم را خواهد شکست
نگاه می کنی به خودت
که پس از سال ها دوباره از دهان زنی بیرون آمده ای ،
و لرزش لب هایش را انکار می کنی
میان سطرهایش راه می روی ،
و پاهای بیست و چند سالگی ات را انکار می کنی
واژه
ها
دوباره برایت دست تکان می دهند
خاطره ها
مثل آشنایان نزدیکت از تو دور می شوند
و این شعر
برای همیشه حافظه اش را از دست می دهد .
آنقدر امروز به بودنت
محتاجم و
آنقدر دلتنگم..
كه
.
.
دستانت را ميگيرم و
تمام خيالاتم را
پياده روي مي كنم!!!!!!!!!!!!!
چه كنم..چاره ي ديگري ندارم.................
تنهايي- تنهايي- تنهايي
شده همدم اين روزاي من...
مثل يه ماهي..كه
زندونيه يه تنگ كوچيكه...!!!
تو سكوت فرياد ميزنم و...
كسي صدام و و نمي شنوه !!
اشكام تو آب گم ميشه و
كسي نمي بينه !!!!!!!!!!!!!
دلم دريا رو مي خواد و
كسي نمي فهمه !!!!!!!!!!!!!!!
فقط دريا رو تو خوابمه و يه سوال تو ذهنم....
از اينجا تا دريا...راه خيلي زياده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آنقدر در سكوت رنج ميكشم
كه دلم مي خواهد
جيرجيركي شوم در ميان خفاشان
عمرم سه روز باشد
اما در اين سه روز
به خفاشان بفهمانم شادم و
با آواز بميرم
نم نم باران پاييزي و
بي صبرانه
انتظار كشيدن من...براي ديدنت
وارد خانه مي شوي
باران همه جايت را شسته
در آغوش ميگيرمت
وآرام گونه ات را مي بوسم
نميدانم...
امروز چرا
طعم باران
اينقدر شور شده است.....؟؟؟؟
پاييز هم به آخرش رسيده
اما من هنوز
با عشق تو
روز هايم را به شب ميرسانم...
به تو مي انديشم
در اين فكرم...
بدون تو
چطور
يلدا را به صبح برسانم........
بدون تو
و گرماي آغوشت
اين پاييز را هم
به پايان رسانده ام...
فقط نميدانم
با سرماي زمستان
چه كنم.....................وقتي دلت ميگيرد
دور از چشمان من
اشك ميريزي....
مهربانم..
اشك هايت را مي تواني از من پنهان كني
اما...
غم چشم هايت را....نه
.
.
مانند اشك هايت
از گونه ات سر مي خورم و
آرام و بي صدا
برايت ميميرم...
وقتي
چشمهايت را
غمگين ميبينم !!!!!
نميدانم كجاي كارم اشتباه بود...!!!!!
من خطايي نكردم...
همين طور مانده ام
كه تو
از چه دلخور بوده اي
كه اين طور بي رحمانه
از من دل بريدي.....................
ماندم
شكستم
اما نمردم!
زنده ميمانم
انتظار مي كشم
جايي نميروم
تابرگردي
فوت غلامرضا بروسان به همراه همسر و پسر عزيزشون رو به جامعه بزرگ ادبيات ايران تسليت ميگم..
(غلامرضا بروسان و همسرش الهام اسلامي از شاعران بزرگ ايراني بودن كه روز عاشورا تو يه تصادف رانندگي از بين ما رفتن براي شادي روحشون فاتحه بدين...مرسي)
اينم چند تا شعر از غلامرضا بروسان:
بگو چه كار كنم؟
با فلفلي كه طعم فراق ميدهد
با دردي كه فصل را نمي شناسد
با خوني كه بند نمي آيد
بگو چه كار كنم؟
وقتي شادي به دم بادبادكي بند است
و غم چون سنگي
مرا در سراشيب يك دره دنبال مي كند
دلم شاخه شاتوتي
كه باد
خونش را به درو ديوار پاشيده است
_________________________________
چشم هايم را مي بندم
و دهانم را باز ميكنم
به پشت خوابيده ام
و قلبم سرم را تكان مي دهد
نگاهم كن
اين شاخه درست ديوانگي هاي مرا دارد
__________________________________
چون بياباني
دور افتادم از خودم
و پوسيدم
چون پايه هاي پلي
در آب
______________________________-______
وقتي نيستي
در به در دنبال سرم ميگردم
ميگردم
ناهموار
ناهموار
چون راهي كه به ميخانه ختم مي شود...
__________________________________-
افتادم و بلند شدم
چون چتري كه باز مي شود و
بسته مي شود
زمستان بود
بوسه آتش زديم و گرم شديم
تو را برداشتم
و بر بوسه هايم زمين زدم
___________--
روحشان شاد
من زنم
تو مرد
من بايد در همه جا به خاطر نگاه تو خودم را بپوشانم
اما تو آزادي هرطور كه مي خواهي بگردي!
من از دست تو وامثال تو نميتوانم جايي را تنها بروم
اما توآزادي هر ساعتي را كه خواستي به هر كجا كه دلت خواست بروي!
امثال تو من را براي هوسشان ميخواهند
امثال من تو را براي تكيه گاه بودن!
امثال تو من را كنيز خانه ي خود مي دانند
امثال من تو را براي عشق و دوست داشتن لازم مي دانند
ببين نگاه تو به من ومن ها و نگاه من به تو و امثال تو چگونه است!
در هر صورت من يك زن ايراني ام!
بدون حضور تو در كنارم در اين جامعه هيچ نيستم!
بدون اجازه تو(پدر.همسر) نمي توانم هيچ يك از كار هايم را انجام دهم!
در ايران بدون اجازه توآب خوردن هم ممنوع است!
كوچك ترين كار انجام شده بدون اجازه تو تاوانش شلاق
وخيانت به تو تاوانش سنگسار است!
اما تو هر كاري كه بخواهي انجام ميدهي
از هيچ كدام از كارهايت هم نميترسي
چون مجازاتي در انتظارت نيست
حتي اگر خيانت هم كني باز هم مردي!
و به اين مرد بودنت هم افتخار ميكني!
با اين كه زن داري
تا از زني ديگر خوشت آمد صيغه اش ميكني!
بدون هيچ شرمي
مردي ديگر!!!!!از اين بيشتر از تو انتظار نميرود!
واي بر تو و مرد بودنت!
اينجاست كه من به زن بودنم افتخار مي كنم!
خيلي دلم مي خواهد با تمام زن بودنم
همه ي مرد بودنت را زير پا له كنم!
من ميتوانم بدون اينكه تو بفهمي
خيانت كنم!
يا با هزاران دروغ خيلي راحت خرت كنم!
من ميتوانم ......
اما نمي خواهم!
دلش را ندارم!
چون..
."دوستت دارم"
مهم نيست
تو مرا براي هر چه ميخواهي مهم نيست!
مهم منم
منم كه به تو محبت ميكنم!
منم كه به تو عشق ميورزم!
منم كه سيرت ميكنم!
منم كه از هر نظر ارضايت ميكنم!
و همه جا از تو و مرد بودنت حرف ميزنم!
منم كه دلداري ات ميدهم!
منم كه فرزاندانت را بزرگ ميكنم!
منم كه با خنده هايت ميخندم و با اشك هايت اشك ميريزم!
منم كه در مشكلات تنهايت نميگذارم!
منم كه در همه جا پشتت مي ايستمم!
و اما تو هر كاري كه دوست داري انجام بده!
ولي اين را بدان كه بدون من تو هيچ نيستي!
"دلم براي من و من هاي ايراني ميسوزد"
دلم گرفته اندازه همه ي برگ هاي پاييزي ! ديدي چطوري وقتي دلشون از درخت ميگيره ازشون جدا ميشن ؟؟؟؟؟؟؟؟و بعدش ميميرن ! دل منم همون طور گرفته ! پاييز پارسال و يادته؟؟؟؟ چقدر بهمون خوش ميگذشت !!!! يادته چقدر پاييزو دوست داشتيم!چون تو پاييز آشنا شديم ! و بهم دل بستيم ! كاش پاييز پارسال هيچ وقت تموم نميشد !
" چقدر بي رحمانه رفتي بي معرفت "
اگر امسال پاييز هم به قول خودت دوستم مي داشتي عشقمون 5 ساله ميشد ! فكرش و كن 4 سال پاييز و زمستون و بهار و تابستون ثانيه به ثانيشو با تو گذروندم ! چطور ازم مي خواي تو يه پاييز فراموشت كنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خسته شدم انقدر وانمود كردم كه فراموشت كردم ! فقط دلم مي خواد اين شب و روز هاي پاييز زود تر تموم شه ! شايد اين بغض لعنتي هم دست از سرم بر داره ! فقط همين 3 ماه پاييز به اندازه همه ي ماه هايي كه با هم بوديم برام گذشت ! كاش زندگي هم درخت بود ! منم ي برگ روي اين درخت ! كاش منم مي تونستم پاييز و بهونه كنم و آروم برات بميرم ! بدون اينكه كسي بفهمه دلم گرفته و خستم از همه چيز! خيلي راحت همه ميگفتن پاييزه ديگه.. همه برگ ها از درختاشون جدا ميشن !
" يادت مياد مي گفتيم بدون هم ميميريم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ "
من يادمه هميشه ميگفتي نگينـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم نفس هام و به بودن تو مديونم!!!! ي وقت تنــــــــــــــــــــــــهام نذاري ها... راستي يه سوال !!؟؟!! الان نفس هاتو به بودن كدوم غريبه مديوني ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فقط يه چيز ازت مي خوام...تا جون داري تو هواي دل همين غريبه نفس بكش ! ي وقت دل اين و هم نشكني هاا.............
ي وقت بهش نگي هواي دلت آلوده بود و نفس كشيدن برام سخت و بري دنبال يه دل و يه هواي ديگه !!!!!!!!!!!!!!!!
دارم خفه ميشم به خودم قول دادم ديگه برات اشك نريزم !!!!!!!!!!!! آره سخته ميدونم.... ولي قراره به خودم ثابت كنم كه تا آخر همين پاييز همه خاطرات خوب و بدمون و فراموش كنم......
"اينجا تا دلت بخواد آسمون به جاي من گريه ميكنه"
دعا كن برام كه مثل خودت بي خيال باشم !!! باور كن دلم نمي خواد يه عشق ديگر و با ياد تو شروع كنم ... دلم نمي خواد تو بغل يكي ديگه با خاطرات تو بخوابم .... دلم نميخواد دست هاي يكي ديگرو با ياد دست هاي تو بگيرم!!!!!!!!
برام دعا كن كه عشق و محبت و بازم بتونم قبول كنم مثل الانم سردو بي احساس نباشم....
الانم كه محرمه...اگر هنوز هم عاشق امام حسيني....ياد منم باش........................................................................................................................................... :(
بدون تو
و دستانت...
در اين باران نم نم
قدم بزنم...
و
چگونه انتظار داريبا فكر تو
در اين پاييز لعنتي
بخوابم....
باور كن به گرماي آغوشت نيازمندم...
نه عشق ديگري نجاتم
چرا عاشقم كردي
و
رفتي
چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آنجا بدون من در چه حالي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
رفتن داشتی
باور نکردم
و گفتم باز هم بر می گردی......
تا به خودم بیایم و دست هایت را بگیرم
دیدم
تو رفته ای................
این بار
برای همیشه
من ماندم و
سکوتی که هرگز تمام نمی شود....................![]()
باور کن
به همین
دوستت دارم های اجباری تو دلخوشم
به حرف هایم نخند
عشق راست و دروغ سرش نمی شود....![]()
خسته شده ام.....
ولی نمیدانم
چشم هایت با من چه کرده اند
که نه میتوانم بروم
نه می توانم بمانم...............
فکرش را هم نمی کردم به همین راحتی
عاشقت شوم...............
باور کن به هزارو یک دلیل دوستت دارم.............
از دلایلم نپرس
که خودم هم نمی دانم.........
کور کورانه عاشقت شدم
تا تنها نباشم...........................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱![]()
به دروغ گفتی
دوستم نداری و رفتی.............
ولی باور کن
حرف دلت را می دانم....
باد
به گوشم رسانده
که هنوز دوستم داری


